تبليغاتX
تاملات تاکسی
مخلوق خسته ام که گوشم فراخ ترین دهلیز قلبم است

 

نگاه 1

ترافيك است. اتومبيل ازمابهتراني كنار تاكسي مي‌ايستد. پسرك سر و گوشش مي‌جنبد. به او نگاه نمي‌كنم اما نگاه او صورتم را چسبناك كرده‌است. واي كه نگاه شدن چقدر از آدم انرژي‌ مي‌گيرد و چه رفتار اجتماعي پيچيده و نفس‌گيري است! اوج و فرود دارد، تصميم دارد،فعل دارد و نتيجه دارد. وقتي كسي به كسي نگاه مي‌كند قبل از هر چيز در او واكنشي دروني به‌وجود مي‌آورد. نگاه‌شونده اگر خجالت بكشد، خوشحال‌‌شود، اذيت‌شود يا بترسد تصميم مي‌گيرد كه از نقطه ديد نگرنده دور شود، به گوشه‌ ديگري خيره بماند، بي‌خيال جلوه كند يا اينكه خود را فردي مغرور،نجيب،عشوه‌گر يا تندخو نشان دهد.

 آخرين تصوير خود را درذهنم مرور مي‌كنم. به نظرم در اين لحظه پسرك دارد يك نيمرخ شرقي مي‌بيند، با نگاهي جدي كه به چراغ روبرو خيره شده‌است و احتمالا با خودش مي‌گويد:

نيگاش كن! اين ديگه چه ريخت روسري بستنه! همه اين كاراررو مي كنن كه ما بهشون نگاه كنيم.

 

چشمم مي‌افتد به آينه و در‌آنجا دوپياله‌ي خونين مي‌بينم كه به من زل زده‌است و خود را مي‌بينم كه دارد تصوير او و خودش را كنار هم مي‌بيند."ديد زدن" يك سرگرمي لذت‌انگيز مردانه است. نگاه مردها به زن‌ها اغلب،شكارگر،خيره و پرجرأت است. زيرا آنان نگاه كردن را حق طبيعي خود مي‌دانند. اگر مردي از اين كار امتناع ورزد به آن معناست كه از حق بديهي خود استفاده نكرده است و  برای اين كار بايد از او تشكر كرد. نگاه مردها به مردها اغلب عاري از تأني و دقت است. برخلاف نگاه زن‌ها به يكديگر كه مدت‌دار، كاوشگر و بعضاْ حسد ورزانه است. آنها پوشش و آرايش هم را به دقت زيرنظر دارند و برخلاف تصور غالب، مخاطبان جدّي قر و اطوار يكديگر هستند.

نگاه2

مسافر بعدي زني است با دختربچه‌ي سه_چهار ساله‌اش. بچه در بدو ورود زل مي‌زند به من و مدت طولاني با نگاه كردن به آدم جديد، سرگرم مي‌شود. نگاه كودكان،رام‌نشده، بي‌پروا و معصومانه‌است. از فرق سر تا نوك پاي‌آدم را ورانداز مي‌كنند و از سيما و نگاه سوژه تاثير بسياري مي‌گيرند. نگاه مادر به بهانه‌ي عذرخواهي، اما بي‌نهايت سنجيده و هدفدار است. " بچهَ‌مو چشم نزنه يه وقت!" چند ثانيه درنگ مي‌كند و با ظرافت بسيار فرصت را به من وامي‌گذارد:"نكن مامان جون، خانوم ناراحت مي‌شن!"

-بايد خيلي زود ازدواج كرده‌باشه! از قيافه‌ش خستگي مي‌باره، واي از بچه داشتن!

نگاه3

چراغ قرمز بعدي يك وانت، پر از عمله كنار تاكسي مي‌ايستد. نگاه عمله‌ها به زنان، چندش انگیز‌ترين نگاه‌هاي دنياست: مات و بيگانه، وحشي و بي‌تعارف. كشيدگيِ نگاه اين افراد، همزماني و همسويي شگفت‌انگيزي با آلت‌تناسلي‌شان دارد. درست مثل فرمان اتومبيل و چرخ آن!

دوباره چشمم مي‌افتد به خودم. منتها اين بار در شيشه‌ي‌ آينه گون اتومبيل كناري. اما نگاه نمي‌كنم، نه به اين خاطر كه دوست ندارم، بلكه به اين خاطر كه جامعه دوست ندارد. مردم يكديگر را بيشتر و راحت‌تر از خودشان مي‌بينند، و به همين علت است كه درك روشني از معايب خود ندارند.

نگاه4

از تاكسي پياده مي‌شوم و در انتظار تاكسي ديگري مي‌ايستم.پليس راهنمايي و رانندگي، با يك جفت چشم قحطي‌زده به خانم برازنده ای نگاه مي‌كند، سوت بي‌دليلي مي‌كشد و لابلاي سر و صداي مسافركش‌ها داد مي‌زند: جييييييييييييييييييييييييييگرتو..........!

مي‌گم اين يكي ديگه نوبره، نه؟!

ماشين‌ها چه مسافركش باشند چه نباشند از دور برای هر زن جوانی بوق مي‌زنند و چراغ مي‌دهند.آنها از اين كار مقاصد يكساني را دنبال نمي‌كنند. كشيدگي نگاه اين‌ افراد همزماني و همسويي شگفت‌انگيزي با بوق‌ها و چراغ‌هاي اتومبيل‌شان دارد. بعضي‌ها به بهانه ی مسافرکشی مي‌ايستند و به شيوه‌ي زرافه‌هاي مونگُل از پنجره ريع مي‌كنند به سمت آدم: بيب بيب! لامصب‌ها يك كلمه مي‌شنوند و براي درك آن يك دقيقه وقت صرف مي‌كنند. وقتي بوق‌هاي اعتراض‌آميز رانندگان عقبي مثل تكبير بر حكم اتهام تو فرود مي‌آيد ، حس مي‌كني كه حتا كيف دستي‌ات هم از گناه پرشده است. آن وقت دلت مي‌خواهد سر به تن اين كودن‌هاي سرشار از اعتماد به نفس نباشد. تازه اين در حالي‌است كه عقبي‌ها اغلب بوق مي‌زنند تا زودتر نوبت به خودشان برسد!

نگاه ۵

كرم از خود درخته!

 نگاه ۶

 چشم همه‌ي مردم روي سرشان نيست!بعضي‌ها نگاه‌شان از وسط شكم‌شان است. بعضي‌ها از روی زانوان‌شان به هستي نگاه مي‌كنند. برخي ديگر هم پس كله‌شان چشم دارند. كسي كه چشم‌اش روي شكم‌اش است،بالاتنه‌ي مزاحمي دارد كه يك مشت مفاهيم اضافي را به او تحميل مي‌كند. چشم‌انداز او، اولويت اول و آخر اوست. آن‌كه چشمان‌اش روي زانوان‌اش است همه‌چيز و همه كس را بزرگ‌تر از آنچه هست مي‌بيند و از عقده‌ي حقارت رنج مي‌برد. آن كسي كه پس كله‌اش چشم دارد آدم خطرناكي است؛ چون همه چيز را يا قبل از وقوع آن مي‌بيند يا بعدش.اگر مي‌خواهيد زندگي خود را بر مبناي نگاه افراد استوار كنيد، پيش‌تر نوع آن را انتخاب كنيد و الا سرگيجه خواهيد گرفت!

 

 

 

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 21:25 | لینک  | 

درآمد

اخيراً رانندگان تاكسي‌، روش جديدي براي گران كردن كرايه‌ها كشف كرده‌اند. هرچندماه‌ يك‌ بار، داستان‌جريمه‌‌ي"دومسافر روي يك صندلي" را علم مي‌كنند، صندلي جلو تك مسافر مي‌‌شود و كرايه‌ي نفر پنجم را مثل تخم‌مرغ گنديده روي سر بقيه مي شكنند. تا بياييم و از پولي كه بالاي تمدن داده‌ايم لذت ببريم، آبها از آسياب مي‌افتد و سر و كله‌ي نفر پنجم پيدا مي‌شود، بي‌آنكه كرايه‌ تكان خورده باشد.

اين هم دردسر قوانين شهري؛ براي هر امتيازي اول پول آن را مي‌گيرند، بعد هم خودش را!!!!!

 

راهنمايي و رانندگي هم از اين قاعده مستثنا نيست. چند وقت پيش جريمه‌ي تخلفات رانندگي به طرز تكان‌دهنده‌اي بالا رفت. يكي از رايج‌ترين اين تخلفات، غفلت از كمربند ايمني بود. داستان، از تبليغات شهرداري روي بيل‌بوردها شروع شد و به يقه‌گيري و جريمه‌كردن شهروندان محترم انجاميد. اين را هم بگويم كه كاسبي هنوز رو به راه است. نتيجه‌چي‌شد؟

برون‌رفت

در يكي از خطي‌هاي توحيد_تجريش به انتظار پر شدن تاكسي نشسته بودم. راننده بيرون ايستاده بود و مرا با منظره‌‌ي بي‌ملاحظه‌ي شكمش كه با فريادهاي تجريش،تجريش، سايز عوض مي‌كرد، تنها گذاشته بود. شلوارش كمربند نداشت. براي همين دست او در نواحي مشخصي از يك كادر ‌شرم‌آور، دقيقه‌اي شصت‌ويك بار تكرار مي‌شد!

سرانجام، تاكسي با افرادي كه هركدام نمونه‌ي اضافيِ خودشان بودند، تا خرخره پرشد و مرد راه افتاد. بزرگراه كه جدي‌تر شد، راننده افسار چرمي جويده‌شده‌اي را كه به زحمت تا گوشه‌ي سمت راست صندلي مي‌رسيد، روي سينه‌اش حمايل كرد. ظاهرا انتهاي كمربند به يك نمي‌دانم‌كجايي چفت شد و راننده اسكلت پليس را پشت‌سر گذاشت .دقايقي بعد هم ، بند چرمي را بازكرد و كنارانداخت. خوب دقت كردم و ديدم كه كمربند غيرعادي است و رويش هفت_هشت سوراخ دارد كه به شيارهاي يك سگك كنده‌شده ختم مي‌شوند. شك‌ام به يقين تبديل شد و فكر كردم كه واقعا اگر آندره‌بروتون تهران را ديده‌بود، براي تجسمات سوررئال خود اين‌همه به كله‌اش فشار نمي‌آورد.

به هر حال وقتي قانون را نجويده قورت مي‌دهيم بايد منتظر انسداد روده هم باشيم!

 

 

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 18:57 | لینک  | 

 

به چند دلیل جفنگ حذف شد!

 

 

 

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 22:40 | لینک  | 

 

تصوير اول:

 

شما در تاكسي نشسته ايد و از عقب شاهد حركت پر شتاب وانت آبي رنگي در بزرگراه هستيد . ناگهان چشم‌تان مي‌افتد به گلگير عقب وانت ، كه مثل يال رخش در باد، تاب مي‌خورد و رويش با خط نستعليق نوشته‌اند:

هيشكي منو دوست نداره

خوب دقت مي‌كنيد و مي‌بينيد كه فواره‌ي باريكي از شيشه‌ي مقابل راننده ،  به اطراف آب مي پاشد! آيا وانت مشكل روحي دارد؟

 

تصوير دوم:

 

شما در تاكسي نشسته‌ايد. ترافيك سنگين است و ماشين‌ها وجبي حركت مي‌كنند . پيكان سالخورده‌اي چند قدم عقب‌تر از اتومبيل شما حركت مي‌كند و درست برابر هر فشاري كه راننده به پدال گاز می آورد صداي سرفه‌‌اي خشك و گوش‌خراش بلند مي‌شود. صاحب واقعي سرفه از نظر شما چه كسي است؟

 

تصوير سوم:

 

شما در تاكسي نشسته‌ايد و شاهد همكناريِ يك شورولت غول‌پيكر سياه با يك ماتيز نقلي هستيد . چند لحظه بعد ، دستي باريك و بلورين از شورولت بيرون مي‌آيد و به دست درشت و مويناكي كه از ماتيز بيرون آمده چيپس تعارف مي‌كند . چراغ‌هاي رابطه مشكوك‌اند!

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 17:37 | لینک  | 

 ۱. صدا

تاكسي اول ؛

خوب ، بهش مي‌گم كه دوستش دارم ، مگه آسمون به زمين مي‌آد؟

 ( بوپس! ) نكوب آقا نكوب ! لگن نيس كه ، ماشينه خير سر ننه‌م ! بيب بيب ! ونك ؟ ونك يه نفر ، ونك؟ سوار شو بريم ، ونك يه نفر !

امروز مي‌رم پيشش ، سعي مي‌كنم يه جوري بهش بگم ... " سلام به شما مردم خوب و بزرگوار و صبور و دوست‌داشتني و مهربان ! با برنامه‌ي موسيقي راديو پيام تا ساعتِ...( گومب ! )... در خدمت شما هستيم ".

-        خورد؟

-        آره زد !

·        مگه كوري مادر قحبه‌ي .ُ..كِش !

·        حرف دهنتو بفهم حروم زاده‌ي خواهر به خطا ...

احساسم رو بهش مي‌گم ، چونكه منم حق انتخاب دارم .

-        ( بوپس !) سلام ، خسته نباشين

-        سلام

خوب ، مي‌گفتي . سفره عقدشو كي‌ چيد؟ اِ ؟ آهان ! خرجش چقدر دراومد؟ آره خوب ، خونواده‌ي پسره حسابي مايه‌دارن ! گرچه پسره خودش آس و پاسه بدبخت !

·        شهرك غرب؟

-  نه

·        توحيد؟

-  نه

شنوندگان محترم ! در اين لحظه توجه شما رو جلب مي‌كنم به شنيدنِ...

آقا مواظب اين جِقِله باش ! تاب داره يه كم !

ايتس، تو عزيز دلمي ... ايتس، تو عزيز دلمي ... ايتس، تو عزيزِ ........ترانه اي زيبا با صداي استاد ناظري در مايه‌ي ...وي.......................ژ ، وردار اين كلاه كاسكتو كه من انقدر داد نزنم عنتر ! الهي كه خودت و موتورت " يك شب آتش در نيستاني........." بگيرين ! از بس به شما مرداي جاكش رو دادن توی اين خراب‌شده !

اصلا ولش كن ، نمي‌گم كه دوستش دارم‌!

 

۲. تصوير

تاكسي دوم ؛

شهر به آشِ دوغِ ته گرفته مي‌ماند . روي ماشين زباله ، عمله‌ها آواز "معين" مي‌خوانند و يكديگر را جلوي اتومبيل خانم‌های خوشگل ، نيشگون مي‌گيرند . مردها از فاصله‌ي دور ، بوي راننده‌ي خانم را استشمام كرده ، لايي‌كشان خود را به سپر عقب ماشين مي‌رسانند و با ژستي عصبي ، دستشان را روي بوق‌هاي شتر،گاو،پلنگ فشار مي‌دهند . خانم دست‌پاچه مي‌شود و موهاي هاي‌لايت‌اش را كه تا چند لحظه پيش ، در مجاورت باد كولر حركتي آرام و هوس‌انگيز داشت با عصبانيت كنار مي‌زند : مگه سر آوردي؟

 

دارم فكر مي‌كنم كه رانندگي در تهران بيش از هر چيز يك رفتار جنسي است . مردها مهاجم و سلطه‌جو هستند ، با سرعت پيش مي‌روند و ناگهان توقف مي‌كنند . زن‌ها مدام به اطراف نگاه مي‌كنند و از قضاوت‌هاي جامعه وحشت دارند .

 

راننده : پول مي‌دن ، تصديق مي‌گيرن!

مسافر : خيالِ خام‌! ماچ مي‌دن ، هزارتا چيز ديگه هم مي‌گيرن!

پليس : پيكان بنفش ، بزن كنار.

راننده : اَي دادِ بيداد !

 

تاكسي سوم ؛

كارِ چراغ ، از قرمزي گذشته به كبودي رسيده‌است ! ظاهرا هيچ‌كس زبان‌بسته را تحويل نمي‌گيرد . مردم گوش‌تاگوش عرق كرده‌اند و موتوري‌ها اعصاب شهر را با قيچی دندانه‌دار مي‌برند . راننده چراغ مي‌دهد ، بوق مي‌زند ، صدا مي‌كند ؛ خانم حواسش جمع نيست .

راننده : معلوم نيست واسه‌چي كنار خيابون واستاده ؟ غلط نكنم ماگزيما مي‌خواد.

آقا چرا پيش‌داوري مي‌كنين؟

پيش داوري چيه خانوم ، ما ديگه يه پا آدم شناسيم!

جدي ؟ لابد براي همين جلوي پاش بوق زدين سوارش كنين !

اِي وَل ! ... خوب ، گفتيم شايد مسافر بود . بالاخره مام بايد نون بخوريم ديگه ، نه؟

فقط پاي نون كه به ميون مي‌آد به احتمالاي ديگه هم فكر مي‌كنين؟

يه جواريي همينه كه شوما مي‌گين !

*

تقاطع بعد‌، موتوري ايستاده پشت ترافيك و با قسمت‌هايی از بدن خود بازی می‌كند .

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 19:21 | لینک  | 

1

گفته باشم كه ولايت ايران همه‌اش اخ و تف نيست ! اينجا پر است از صحنه‌هاي زيباي نوع‌دوستي و مهرورزي. فقط كافي‌است شانس به شما رو كند ؛ بخواهيد يا نه ، محبت به ماتحت‌تان فرو مي‌رود! زير آفتاب لجوج مرداد كه همه‌ي نكبت‌هاي مادي و معنوي از تن آدم‌ها شُره مي‌كند ، در انتظار تاكسي ايستاده بودم . پژوي جي.ال.ايكسِ مگسي رنگ، پيش پاي من و چند نفر ديگر ترمز زد. از وقتي تاكسيرانيِ مهربان، "سمند"هاي زرد را به خيل پر تنوع تاكسي‌ها افزوده‌است، بعضي‌ها جو گير شده‌اند و با "دوو" هم مسافركشي مي‌كنند.

اولين مسافر كه خواست پياده شود ، راننده با لحني جيگرمآبانه گفت :

-  بفرمائين خانوم ، واسه ثوابش سوارتون كردم !

خانوم، بلا برده، حظي كرد و پسته‌ي لبانش گشوده‌شد. همين بالاترين ثواب است، گيرم كه از نوع خانوم در حق آقا !

مسافران بعدي كه تخليه شدند، جوانك پنجره‌ها را با دگمه‌ي خودكار بست و كولر - سلام‌الله‌عليها- را فرمود تا بدمد . 

راننده : خانوم عقب باد مي‌خوره؟

نمي‌خورد ، ولي ديدم كه لطف اول هنوز از حلقوم‌ام پايين نرفته است ، گفتم:

بله آقا مي‌خوره ، ممنون.

رسيديم به چراغ قرمز . گل فروش نابالغي، به سبك چسب چوبِ وارفته، ماسيد به در و پيكر جي.ال.ايكس. راننده شيشه را پايين كشيد.

-  چي‌مي‌خواي؟

-  خانوم گل مي‌خوان؟

-  خانوم خودشون گل‌اند. برو ردِ كارِت !

لطف اول و دوم را با هم قي كردم ! به هر حال كار خير دردسر دارد ؛ چه كننده باشي چه شونده!

2

در جاي بسيار تنگي نشسته‌ام و يك ميله‌ي نامرئي نشيمن‌گاهم را به تلخي مي‌نوازد .اينجا صندلي جلو است و از زمان ابداع اتومبيل قرار بوده مال يك نفر باشد . ولي از آنجا كه "غم نان نمي‌گذارد" ، با هر كرگدني كه راننده صلاح بداند تقسيم‌اش مي‌كنيم. چراغ يك رنگ شير توشيري دارد ؛ نه سبز است نه نارنجي و نه قرمز. همه به هم مي‌لولند و هيچ‌كس به هيچ جا نمي‌رسد.  راننده نشئه است و دهانش از آخرين باري كه به مسافر جواب داده، باز مانده‌است. به آرامي نيمرخش را زير نظر مي‌گيرم. از اين زاويه كه نگاه مي‌كنم صورت او با تابلوي " موش كمتر زندگي بهتر" مماس شده و يك دمب دراز از دهان نيمه بازش بيرون زده‌است. شايد باور كردني نباشد  ولي همين راننده دارد "مدونا" گوش مي‌كند.

كرگدن كناري احساس مي‌كند مي‌تواند چيزي بگويد :

- خانوم يه سؤال داشتم.

- بفرمائيد!

- شما جلد كتابتون رو با مانتوتون ست كردين يا مانتوتون رو با جلد كتابتون؟

چند لحظه فكركردم و چند لحظه حيرت. بعد گفتم:

-  ازبيكاري شما كه صرف نظر كنيم، بايد بگم كه آدم با ذوقي هستين. اما اگه اوقات خوشمزه‌تري مي‌خواين به اين سوال من جواب بدين : اين موشي‌كه روي بيل‌بورده راننده‌ست يا اون راننده‌اي كه روي بيل‌بورده موش؟

 كرگدن خرخندِ احمقانه‌اي كرد و گفت:

-  با من دوست مي‌شي؟

3

گفته باشم كه ولايت ايران همه‌اش اخ و تف نيست ! اينجا پر است از صحنه‌هاي زيباي نوع‌دوستي و مهرورزي.

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 19:21 | لینک  | 

 

1-    اتاقك

روزنامه‌ي مسافر كناري را باد ، پخش مي‌كند روي كلافگي‌ام؛ تيتراول :" درگيري خطرناك بين دولت فلسطين و جنبش حماس". جملات از دست‌اندازها سقوط مي‌كنند به نقطه‌ي كور بينايي . راننده از تنگ و پيچ مي‌گريزد، سمند رم مي‌كند و پيكان شيهه مي‌كشد.

- آقا جاتون تنگه؟ بكشين اونور لطفا !

- مشكلي پيش اومده؟

- هنوز نه!

نفس مسافر كناري بويناك است و از لحظاتي پيش تصميم گرفته تاملات خود درباره‌ي كائنات را با مسافران ديگر درميان بگذارد .

شاعر در اين مواقع مي‌گويد: چه شود!

- پياده مي‌شم

- به سلامت

- دويست و پنجاه زياده

- اَي بر پدرِ...! بيا ، بيا برو بي‌خيالِ صد تومن

مسافر بعدي بدجوري زل زده است به دست‌هايم . چندان كه خودم هم به صرافت افتادم بار ديگر نگاهشان كنم. انگشترم قدري كج شده . به آرامي صافش مي‌كنم تا زيبايي‌اش نمايان تر شود .

شاعر در اين مواقع مي‌گويد: آخه اين چه كاريه؟

خيلي ساده‌ست ؛ وقتي با وقاحت تماشا مي‌كنند ، مجبوري با شرارت نمايش بدهي!

2-    بدنه

سكس زير چارقد شهر موج مي‌زند. روي باسن دخترها ، رد نگاه مرداني كه آنان را تعقيب كرده‌اند باقي مانده است.

راننده : حالا خوبه خدا توي اين مملكته ! اگه جاي ديگه بود چي‌ مي‌شد؟

مسافر : اشتباه نكنيد آقا ! اين بنده‌س كه بيداد مي‌كنه نه خدا!

*

ترافيك ، سنگين و حركت ماشين‌ها كند است . سمت راست ، پيكان فرسوده‌اي دو سه متر عقب‌تر از اتومبيل ما حركت مي‌كند و گام‌هاي خرد خردش با سرفه‌هاي متناوب راننده همراه است . غلط نكنم گلوي او به نقطه‌اي از پدال گاز گير كرده‌است .

راننده : اقلا سيگارشو خاموش نمي‌كنه ، جيگرش دراومد .

نه آقا ، اشتباه نكنيد، اين پيكانه كه سرفه مي‌كنه نه راننده  !

تيتر دوم : آيا اينشتين درست مي‌گفت؟

-        پياده مي‌شم

-        به سلامت

رد نگاه مسافر كناري روي انگشترم به جا مانده است‌ .

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 19:5 | لینک  | 

 

 

۱- صندلي عقب

 صورتش را فقط چند ثانيه ديدم و نمي‌دانم او چند ثانيه بيشتر يا كمتر از من فرصت داشت تا اراده كند ، آن هيكل واويلا را به طالع نحس من بچسباند؟ آن هم در اين تنگنايِ از هر نظر بي‌دليلِ خيابان ، كه خودت را هم از چشم خودت مي‌اندازد ؛ روكش صندلي ، بويِ انسانِ مانده مي‌دهد ، يك عقاب هيز ، آينه‌ بغل را تسخير كرده‌است و همه چيز آماده‌ دريدن و دريده‌شدن است . اتومبيلي حاويِ "نازي جون ، بيا برگرد به خونه" ، با نيم-كلاج به ما نزديك مي‌شود و روياهاي مرد بوالهوس را دراماتيزه‌ مي‌كند . ناغافل قلم و كاغذ را از دستم مي‌كشد.

 - چيكار مي‌كني؟

- قلم و كاغذ مي‌خوام!

- جدي مي‌گي ؟ پس چرا مثل آدم اجازه نمي‌گيري؟

چند ثانيه مي‌گذرد و او مانند يك گوساله خمار به من زل زده‌است و لپ‌هايش گل انداخته ! خيره‌سر ، فكر كرده همين‌كه منت مي‌گذارد و شماره‌تلفنش را به كسي مي‌دهد كافي‌است براي اينكه به حريم خصوصي او تجاوز كند.

چند دقيقه بعد ، سرخورده و شرمسار ، تاكسي را ترك مي‌كند.

 

2- آينه جلو

راننده- چي شد خانوم؟

- هيچي آقا ، مردك ديوانه بود ! 

- راسياتش ما يه چيزايي ديديم توي آينه . اينجور وقتا يه ندايي به ما بدين ! آخه مي‌دونين ؟ وقت شده كه ما پا‌برهنه دويديم وسط ماجرا ، بعد فهميديم كه خانوم - دور از جون شوما- خودش كرم ريخته ...!

- مهم نيست آقا !

- نه خانوم نه ، شوما نمي‌دونين ، ما از اين چيزا اندازه موهاي سرمون ديديم . اصلا من يه وقتي جامعه شناسي مي‌خوندم ، اما از وقتي راننده تاكسي شدم ،‌جامعه رو بيشتر شناختم !

- جامعه‌شناسي ؟

- بله خانوم . توي دانشگاهِ......دانشگاهِ.........اَي بابا...، سه‌چار سال اونجا درس خونديم ، اسمش يادمون رفت ........دانشگاهِ..........كجاست مرزِ بينِ سوئيس و ...يه جاي مرزيه‌ها ...، اسمش روي ساعتا ام هستا.... ده بگين ديگه شما ....

- من بگم؟

-  بر شيطون لعنت...[ يك ترمز ناگهاني و ...] آهان ! يادم اومد ، "سواچ" ! دانشگاه سواچ!

* تجريش؟

* بپر بالا

* خسته نباشين!

* زنده باشين!

- آره خانم ....ما در اونجا ...

مرد تازه وارد اصرار داردكه نجابتش را به من ثابت كند. براي همين سامسونت خود را به زحمت كنارش جا مي‌دهد و نگاهش را به نقطه مجهولي روي زانوي راست يا چپ خود مي‌دوزد.

راننده مي‌گويد 10 سال پيش كه به ايران ‌آمده ، از دولت  پست خوبي گرفته و مشغول كار شده‌است . اما طي زد و خوردي با آدم‌هاي گنده ، او را يك سال زنداني كرده‌اند  و از آن تاريخ به بعد راننده تاكسي است. حرف به هر طرف زبانه مي‌كشد ، شمار مسافران افزوده ‌مي‌شوند  و من به نسل جديد شوفرهاي تحصيل‌كرده مي‌انديشم. جوان شريف و پاكيزه‌چشم ، لب به سخن مي‌گشايد:

- خانم ! ممكنه يه لحظه قلم و كاغذتون رو بدين؟

- بله ، بفرمائين

دقايقي بعد؛

 -  ممنون آقا ، من پياده مي‌شم ،

كاغذ را تا مي‌‌كند وبه من مي‌دهد : خدا نگهدار خانم‌!

 " شما خيلي خوب صحبت مي‌كنيد . اما از به كار بردن كلمات عربي پرهيز كنيد ، يادتان باشد كه ما ايراني هستيم."

 

3- صندوق عقب

امكانات لازم براي كلافه شدن ، مهياست ؛ مجري راديو با آن صداي گل- درشت و اغراق‌آميزش ما را به يك ترانه پرطرفدار از آقاي عليرضا افتخاري دعوت مي‌كند. چند قدم آن‌طرف‌تر يك تابلوي "كولاژ" از"آرواره و چراغ شكسته و ناسزا" روي سر جامعه مدني واژگون شده است و تعدادي مجروح برجاي گذاشته .

پير زن: دخترم مي‌شه اون قلم كاغذتو يه ديقه بدي؟

- البته خانم ، بفرمائين !

سبزي خوردن : 1200 تومن ، سيب‌زميني : 2300 تومن ، گوشت : 10000 تومن

- اينا رو برام جمع مي‌زني مادر؟

از دست خودم شاكي هستم ، بايد بساطم را جمع مي‌كردم .

-13500 تومن

 - الهي قربونت برم ، تجريش پياده مي‌شي؟

- بله

 - دست علي به همرات ، به من كمك كن اين چند قلم جنس رو ببرم خونه !

جنون به استخوان رسيده است . براستي اگر هزينه با قلم و كاغذ در تاكسي نشستن تا اين حد سنگين است ، هزينه عمري با قلم و كاغذ زيستن چقدر خواهد بود؟

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 19:3 | لینک  |