تبليغاتX
تاملات تاکسی
مخلوق خسته ام که گوشم فراخ ترین دهلیز قلبم است

سلام دوستان خوبم

از همه شما ممنونم که با نظرهاتان به من انرژی می دهید. اما من مجبور شدم که تعدادی از نوشتههای جدیدم را وارد وبلاگ نکنم و به بعضی دلائل ناراحت نکننده به زودی با شما خداحافظی خواهم کرد.

برای دیدن و گفتن هیچ وقت دیر نیست اما برای بعضی از کارهای بزرگتر گاهی ممکن است دیر شود. پس انگار بهتر است دست به کاری زد که غصه با ضرب‌آهنگي بردبار سرآید.

سهم پیوسته‌ي ما از تاریخ یک مصیبت عظما بوده است.اما شاید بشود این تاریخ را جور دیگر و بار دیگر خواند. همچنان که حال را و آینده را.دیشب در شب عاشورای حسینی چیزها دیدم که کاش میتوانستم نه به طنز كه با طنازی آن را روایت کنم. شما می دانید و من نیز. اما تاملات عاشورا چیز دیگری است. شما که روشنفکرید! از این اتفاق چندان دلخور نشوید. در جایی که جشنهای مذهبی مناسک خاصی ندارند و جشنهای ملی جایگاهی، مردم در مناسک عزا شادیهای جمعیشان را جستجو میکنند.

براي شما كه اين مطلب را در روزنامه شرق نخوانده‌ايد آدرس: http://www.sharghnewspaper.com/841028/html/societ.htm

 را پيشنهاد مي‌كنم. ممنون از کسانی که می خوانند.

 

 

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 10:46 | لینک  | 

دوستان، واقعاً ببخشيد كه دير شد. اين ايراد همه‌‌ي ماهايي است كه از راه نوشتن پول درمي‌آوريم، و اگر كمي هم وسواس داشته باشيم ديگر قوز بالا قوز است.

*

دقت كرده‌اي چقدر احمقي! بهت برخورد؟ همين است. در اتوبوس نشسته‌اي و خسته‌ لم داده‌اي كنار پنجره و مقداري از لپ‌ات چند سانتيتر بالاتر از جاي واقعي صورت‌ات، جامانده روي شيشه.يكي پشت سرت پرتقال پوست كنده و تو فكر كرده‌اي كه واقعاً چرا هيچكدام از فيلسوف‌هاي دنيا درباره‌ي‌ بوي پرتقال، كه قادر است به تمام سؤالات بنيادين آدم پاسخ دهد حرفي نزده‌اند. منتظريم اتوبوس پر شود كه دو تا كولي مي‌پرند بالا و يكي‌شان كه دختر نوجوان كر و كثيف اما خوشگلي است با كاسه می گردد و ديگري، بچه، كه اسفند چرخان است با انگشت اشاره توجه همه را به مضامین آبدار دماغش جلب مي‌کند. مردي كه نشسته روي صندلي روبرو  و ماسك زده تا دستگاه تنفسي‌اش جريحه‌دار نشود خريدارانه به كولي صورت‌دار چشم‌دوخته‌ و از دستگاه تناسلي‌اش شرمسار است.

كولي‌ها رفته‌اند و جوراب‌فروش آمده‌ تا داستان غم‌انگيز زندگي‌اش را طوري بازگو ‌كند كه آدم از انسان خجالت بكشد و دست كند توي جيب‌اش.اما اين زن‌ها كه مرد روبروي احساسات آنها ايستاده و حرف مي‌زند، آهنگ خطابي او به خودشان را با ریتم "فعلَتُ فاع" مي‌شنوند. یعنی چقدر احمقي.

"ديروز داشت يه قصه‌ي ديگه مي‌گفت. "پير زن عقبي.

هيچكس خر نشد.

*

فقط كافي است در فضا انگشت بزني؛ مثل عسل كش مي‌آيد. انگار گردابي مغناطيسي از تصادم نگاه‌ها با يكديگر توليد شده‌است. مطمئن‌ترين عايق عينك آفتابي است. تخته‌شاسي جوجه‌هنرمندي مدام با سرم برخورد مي‌كند: فعلَتُ فاع. ببخشيد مي‌شه؟ شما ببخشيد!

*

زن‌ها مي‌ترسند جا بمانند، براي همين كاري مي‌كنند كه تو جابماني. يك آرنج مي‌خورد توي شكمم. پیاده می شم. فعلاتُ آخ!

 

 

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 10:37 | لینک  | 

تعاريف:

اتوبو‌س‌ها شلنگهای کوتاه و بلندی هستند که در هر گوشهای از مدینه‌ي فاضله یک شیرفلکه دارند. وظیفه آنها مکیدن مسافر در یک نقطه و تف کردن آن در نقطهای دیگر است. اتوبوس با کسی شوخی ندارد. رانندهاش در یک کابین اختصاصی کار میکند تا خوناش قاطی آب و گل مسافران نباشد و به نظر میرسد که آنها را با واحد خروار یا کیلو می شمارد؛زن ها در اتوبوس پوشکبریتهای جیغ جیغو و پرچانهای هستند که یا لای در گیر میکنند یا ناغافل ایستگاه را پشت سر میگذارند. بنابراین همیشه یا اعتراض دارند یا التماس!

اما مرد در اتوبوس دیگر یک فاجعه ی اسفبار نیست و بیشتر به شوالیهای میماند که شمشیرش را گرفته باشند. هستی اش عین صورت مثالی اوست ؛خيره به ناكجا، مانند يك تابلوي نقاشي در مسیر باد‌.به طور كلي انسان‌ها از پشت، تصویر بلاهتآمیزتری دارند.تماشای مجموعهای از پس_کلههای همسان در فاصله‌اي از انتهاي اتوبوس، مردان را موجوداتی دستخوش یک قهر عمومی نشان میدهد.

*

قواعد:

اتوبوس ده قاعده‌ي حضور دارد:

1-قاعده ۸و۷ : وقتی پاها هشتی روی زمین قرارگرفته و دست ها هفتی به میله بند شده اند.اين قاعده زماني صدق مي‌كند كه اتوبوس با شتابي ديوانه‌وار درحركت است . در اين وضعيت معمولا چشم و زبان هم در حالت آماده‌باش به سرمي‌برند.

2- قاعده ۸ به توان۱:اين قاعده كه بسامد بيشتري دارد زماني اتفاق مي‌افتد كه پاها به حالت هشتي روي زمين قرار گرفته‌اند و تنها يك دست از ميله آويخته است.

3- قاعده خود‌ايستايي متراكم: زماني كه فشار آدم‌ها مجالي براي حركت نمي‌گذارد و آويختن ضرورتي ندارد.

4- قاعده دهان به دهان: چيز خوبي نيست!

5- قاعده من در ميانه:هنگامي كه لاي در گير مي‌كني.

6- قاعده ميانه در من:هنگامي كه ميله لاي تو گير مي‌كند.

7- قاعده سقوط ايستاده: بدون شرح

8- قاعده سقوط نشسته: وقتي از صندلي خودت شوت مي‌شوي روي صندلي روبرو

9- قاعده تنازع مكان: وقتي يك صندلي خالي شده‌است.

10- قاعده نوعدوستي: وقتي يك صندلي خالي مانده‌است.

*

مجموعه اين قواعد ساده،همراه با روابط پيچيده‌ي ديگر، اتوبوس را محل منازعات پنهان و آشكار آدم‌ها يا دوستي‌هاي كوتاه و بلندي مي‌كند كه موضوع تاملات اتوبوس را تشكيل مي‌دهند.باز هم منتظر باشيد.

 

 

 

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 17:27 | لینک  | 

دوستان، چندوقتي است كه متوجه شده‌ام بخش زيادي از درآمدم صرف هزينه اياب‌و‌ذهاب با تاكسي مي‌شود. به همين خاطر تصميم گرفتم با اتوبوس حمل و نقل شوم. توفيق اجباري! به زودي عوض تاملات تاكسي خواننده تاملات بنده در اتوبوس‌هايي خواهيد بود كه حجمي فشرده از سوژه‌هاي متنوع هستند.منتظر باشيد!

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 10:23 | لینک  | 

همه ما در اين شهر شلوغ،جانوران مُضرّي به حال يكديگر هستيم!بدن مان در بي‌طرفانه‌ترين وضعيت،يك جرم اضافي است كه به پروپاي جرم ديگر مي‌پيچد.با اين وصف،خيلي طبيعي است اگر معلم،سرِ پزشكي كه دردش را پيش‌ او مي‌برد هوار بكشد و مهندس،كيسه‌ي زباله را روي هنرمندي كه يك روز از آثارش به وجد آمده گره بزند و راننده‌ي تراكتور،بدون ترشح آدرنالين، از روي همه اينها رد شود.

با اين وجود به نظر مي‌رسد كه ما در مواجهه‌ي چشمي با يكديگر، جانوران محتاط‌تري هستيم تا  از درون قوطي‌هاي معذب، و با زبان ميانجي بوق و چراغ.

حتا مردها هم كه مترادف‌هاي دقيق‌تري براي واژه‌ي حيوان‌اند درون تاكسي يا محيط‌هاي بسته‌ي مشابه،رفتارهاي پيچيده‌تري از خود بروز مي‌دهند و زن‌ها كه استعاره‌هاي گمراه‌كننده‌تري براي مفهوم انسان،رفتارهايی صمیمانه تر:

*

بفرمائين اينور،راحت باشين

ممنون....خانوم اين چيه مي‌خونين؟

شازده كوچولو!

تعريفشو خيلي شنيدم. موضوعش چيه؟

گفتنش سخته، آخه شازده كوچولو قصه‌ي زندگيه!

واقعاً؟ پس يادم باشه بخرمش.

خوب اين مال شما

نه بابا

تعارف نمي‌كنم

پس بذارين پولشو بدم!

حرفا مي‌زنينا خانم! آدم توي تاكسي شازده كوچولو رو بفروشه به كسي؟

آخه نمي‌شه اين‌طوري!

چرا نمي‌شه. درعوض شازده كوچولو را با من به ياد مي‌آرين. چي بهتر از اين كه ياد آدم قرين نام يكي از شاهكارهاي ادبي دنيا باشه!

ممنون . پس با من در تماس باشين، اين ايميل منه...

حتماً.اينم وبلاگ منه :...

مي‌خونمش

*

خوب است اگر با لبخند به مسافر كناري بگوئيد: خواهش‌مي كنم! راحت باشين...پاتونو بذارين اينور...

و خوب است اگر او مثل هميشه يك گُهي به حال آدم نزند تماشايي!

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 11:50 | لینک  | 

 

 

نمودار درختي

 

در تهران چند نوع مسافر كش داريم؛اول زرد_نارنجي‌ها كه متعلق به سازمان تاكسي‌راني هستند و ايراني‌ترين ويژگي‌شان اين است كه مثل آش، از اقلام متنوعي تشكيل شده‌اند.دوم خطي‌ها كه تراژيك‌ترين تاكسي‌‌هاي روي زمين‌اند.به خصوص اگر مسيرشان كله گنجشكي باشد. به نظر مي‌رسد كه تاكسي‌راني عمداً افرادي را براي اين كار انتخاب مي‌كند كه به قدر كافي پير باشند. فايده‌ي كهنسالان اين است كه هيچ انگيزه‌اي براي زود رسيدن به هيچ نقطه‌ي بخصوصي در دنيا ندارند. به همين دليل فرقي نمي‌كند روزي يك بار فاصله‌ي زمين تا سيارات منظومه‌ي شمسي را طي كنند يا بيست بار،مسير زنجان شمالي تا ستارخان را!

تعدادي از اين رانندگان كه گوش‌هايي به بزرگي‌ ناشنوايي‌شان دارند،از لحظه‌اي كه تصميم مي‌گيرند حضرت گاري را متوقف كنند تا تحقق اين آرزو،يك ايستگاه از مقصد مسافر فاصله گرفته‌اند.

البته بي‌انصافي است اگر نگويم كه در ميان اين دسته از مسافركش‌ها،جوانان چابكي نيز هستند كه از سرناچاري،صبح تا شب به روكش صندلي دوخته شده‌اند و تمام انرژي خود را روي گاز و ترمز تخليه مي‌كنند.مخصوصاً اگر مسير را حفظ باشند و تشنه‌ي اتفاق غيرمترقبه‌اي كه در انتظارشان نيست.

اما دسته‌ي سوم،شخصي‌ها هستند كه خود به دو دسته‌ي جدي و غيرجدي تقسيم مي‌شوند. جدي‌ها تمام مشخصات يك راننده تاكسي را دارند با اين فرق كه آنها هم راننده تاكسي هستند!

اما غيرجدي‌ها طيفي به وسعت خفاش شب تا دهقان فداكار را دربرمي‌گيرند. اين گروه بين جوانك‌هاي ماجراجو تا پيرمردهاي هوسباز و آدم‌هاي دلسوز در نوسان‌اند.

برخي از اين افراد مسافر و مسيرش را با هم انتخاب مي‌كنند؛به اين معنا كه مثلا تصميم مي‌گيرند هر جا اين خانوم گفت بروند. اين‌ها خود به دو دسته‌ي بي‌آزارها و آزاردارها تقسيم مي‌شوند؛

بي‌آزارها تمام لذت‌شان اين است كه حضور عطرآگين يك خانوم برازنده را براي مدتي در اتاقك اتومبيل خود حس كنند و گه‌گاه از داخل آينه به لبانش خيره شوند. اين افراد اگر زير آفتاب داغ يا بارش يكريز باران سر برسند جزو نعمات الهي هستند ولي در روزهاي عادي چندش آورند.

اما آزاردارها را بگذاريد خدا نصيب اهل‌شان كند!

متأخرترين نوع مسافركش‌ها موتوري‌ها هستند كه روزي چند وعده محض خستگي گرفتن،خانوم‌ها را هم جابجا( و گه‌گاه مكان به مكان)مي‌كنند. و اما: 

 

 

آناتومي رانندگان

درست است كه همه رانندگان روي صندلي مي‌نشينند،اما آناتومي هر كدام با ديگري متفاوت است. اما در يك طبقه بندي درشت، چند رقم آناتومي در سطح شهر به چشم مي‌خورد:

 

1-      آناتومي شرارت:صندلي تا مرز فيهاخالدون،عقب رفته و ستون فقرات جوانك در امتداد آن قدري افقي شده‌است. منظره‌ي راننده از بيرون،كله‌اي كوچك با چشماني به بزرگي سوانح مرگبار دنياست و اگر مسير نگاهش را دنبال كني حتما به يك جنس لطيف برمي‌خوري كه از اندامش دل و قلوه مي‌بارد. راننده ژستي حرفه‌اي دارد و فرمان را با كف دست مي‌چرخاند.

2-      آناتومي كسالت:چشم به اندازه‌اي كه واقعاً ضروري است و گاهي حتا كمتر از آن مي‌بيند. به جز اعضايي كه از روي ناچاري به فرمان و پنجره و صندلي گير كرده‌اند،بقيه به جاذبه‌ي زمين روي خوش‌تري نشان مي‌دهند. غير منتظره وجود ندارد.

3-      آناتومي وحشت: اين يكي خاص زن‌هاست؛صندلي تا حد امكان نزديك به شيشه است و همه‌ي اعمال با جديت و صرف كالري زياد انجام مي‌شود. فرمان با دور كمتر و بگذار و بردار بيشتري مي‌چرخد و راننده براي اين كار تلاش مرگبار و ترحم انگيزي مي‌كند.آينه براي ديدن كافي نيست،بايد از گردن هم كمك گرفت!

4-      آناتومي كثافت:اندام،يله به سمت خانوم.دست با يك زاويه‌ي منظوردار روي دنده!

5-      آناتومي كراهت:با تمام هيكل روي فرمان: داداش،خماريم بد درديه!

6-      آناتومي ثروت:از يك گونه‌ي گياهي و جانوري متفاوت. اتومبيل‌هايي با پلاك‌هاي ترجمه نشده؛گردن‌هايي افراخته؛بي‌توجه به اطراف؛ كمربند ايمني از پوست پلنگ

7-      آناتومي غربت: وانتي‌هاي تازه از ده آمده! يك آرنج كلفت بيرون از پنجره و سيگار گوشه‌ي لب. شكم هميشه گرسنه،يله به سمت راست.

8-      آناتومي نفرت:شقيقه اي پليسه از عصبانيت مفرط و بدني سوراخ از تيربار ناسزا؛ خرج صافكارو كي بده؟ هموني كه جواب ننه بابا رو مي‌ده!

 

 

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 13:53 | لینک  | 

 

 اللهمَّ البيتُ بيتُكَ....جا داري خوب بكش اونور....والعبدُ عبدُكَ....راه مال منه، همين جوري مثل گوساله مي‌آي...و هذا مقامُ العائذ....طلبكارم هستي؟...بكَ من‌الّنارِ اللهمّ مِن...مرتيكه‌ي الدنگ...قبكُكَ‌الرّوحُ واَل...چي‌گفتي؟...عافية.....درِ اون توالتو مي‌بندي يا بيام گل بگيرمش؟....اللّهم إنَّ عِندي افواجاً....بيب،بيب،بيب.....آقا راه رو بند آوردين!.....مِن ذنوب و افواجاً....مردم گرسنهَ ند، مي‌خوان برن افطار...مِن خطايا و عندك افواجٌ مِن رحمةٍ... اي بر پدرت لعنت....آمين يا ربَّ‌العالمين!

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 11:10 | لینک  | 

در اولین تاکسی با منظره ای از دست ها و پاهای متحرک روبرو شدم که به شیشه عینک راننده وارد و از آن خارج می شدند. به این کادر کوچک مدور گه گاه انگشتان راننده هم افزوده می شد و من که از یک زاویه ی بی اجازه، به چشم و چشم انداز راننده در یک زمان نگاه می کردم دچار غربت عمیقی نسبت به پیرامون خود شدم؛

*

آشناترین پدیده ها چیزهایی هستند که برای مدت طولانی با آنها زندگی می کنیم،اما غریبه ترین پدیده ها چیزهایی هستند که برای مدت طولانی به آنها فکر می کنیم!فرقی هم نمی کند که با آنها زیسته باشیم یا نه. طبیعی است که من با خال های صورتم و یا موهای دستم که به تازگی زاویه رویش آنها بی هیچ دلیل روشنی به سمت چپ گراییده بیشتر از پدر و مادر و همکاران نزدیکم زندگی می کنم. اما به مجرد اینکه به آنها می اندیشم غریبه می شوند. شاید هم این طور باشد که ما به پدیده های غریبه بیشتر از پدیده های آشنا می اندیشیم. به همین خاطر غریبگی اندیشه برانگیز و جاذبی که در اعضای بدن دیگران هست ،در اعضای بدن خودمان نیست؛

*

درون اتاقک لخت یک تاکسی که به چندین مرحله پیش از ساخت اتومبیل پسرفت کرده نشسته ام و سمت راستم یک تکه دست ظریف با انگشتانی لاغر روی سطرهای کتابی درباب روانشناسی مردان حرکت می کند. ناخن هایش سه سطر بالاتر را هم پوشانده اند و بالاخره معلوم نیست کدام جمله را می خواند. دست_ واژه ای قرین راندن،مالیدن،سابیدن،کوبیدن،بستن و گشودن_ بار دیگر در شیشه عینک راننده ظاهر می شود. او مردی است که سعی دارد شیشه تاکسی را پاک کند! با زور خم شده ام تا بند کفشم را ببندم و پا_واژه ای قرین چسبیدن،چسباندن،تاشدن،بازشدن،له شدن،له کردن،کوبیدن و کشیدن_این زیر،فراوان است. دید می زنم با واژه ای قرین چریدن،دویدن،خوابیدن، و زاریدن! اتومبیل کناری با حجم عظیمی آهنگ از راه می رسد و لبان سرنشین ها، حرکاتی نامفهوم دارند و گوش واژه ای ست قرین نشنیدن و شنیدن ! دماغ های گوشکوبی و عقابی و قلمی به سرعت نیمرخ یکدیگر را پشت سر می گذارند و مینی بوس،آه! بد واژه ایست قرین بوئیدن،چکیدن،خاریدن نالیدن و پلاسیدن! جهان به مجموعه ای متلاشی مبدل شده که اجزای آن در تلاش مذبوحانه ای برای رابطه داشتن با یکدیگر هستند و مغز واژه ای است با عرض پوزش ، قرین گوزیدن، ریدن و ..ئیدن!

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 11:45 | لینک  | 

روي سرد سكه

راكفلر هم كه باشيد، از لحظه‌اي كه جلوي يك پيكان قراضه دست تكان مي‌دهيد تا سوارتان كند خر راننده‌ايد! مخصوصا اگر راننده از سلك پاك‌باختگان باشد و اعتيادكي هم داشته باشد.

فراموش نكنيد كه در تاكسي، قدرت را اسكناس‌هاي پيزوري دست شما تعيين نمي‌كند، بلكه اين جان پيزوري شما در دست راننده است كه معلوم مي‌كند سرور كيست، سرگردان كدام‌است؟

 

در تاكسي نشسته‌ام و باد، سوراخ‌هاي دماغم را با وقاحت درمي‌نوردد. اگر وضع به همين منوال پيش برود، به زودي جاي اجزاي صورتم با يكديگر عوض مي‌شوند. با يك مصيبتي چشمانم را از هجوم باد بيرون مي‌كشم تا پنجره را ببيند. دِ...!

آقا اون بالا بر شيشه رو لطف مي‌كنين؟

گم شده! ( فارسيش مي‌شه: حرف نباشه)

اين يك تاكتيك براي نمايش قدرت است. بايد پذيرفت حق با كسي‌ست كه مي‌راند!

 

چند دقيقه مي‌گذرد، دود سيگار راننده يك راست مي‌رود توي حلقم، و صوت شنيع خلط پراکنی اش در گوشم ماسيده‌. ضربه‌هاي "نازي ناز كن" از يك بلندگوي مجهول‌الهويه ، به جوارح حساس مسافران برخورد مي‌كند.

از نظر رانندگان همه‌ي نقاط اتومبيل براي كاشتن بلندگو مناسب است.گاهي فكر مي‌كنم بلندگو در تاكسي حكم رسانه‌هاي وابسته به قدرت را دارد؛ شنيدن مشتي اصوات اجباري به مسافر تفهيم مي‌كند كه به يك چارديواري اختياري وارد شده‌است و حق اعتراض ندارد. اما اين تمام ماجرا نيست:

روي زرد سكه

راننده جوانك ريقويي است كه خيال دارد آواز "اندي" را با صدايي به بزرگي فيل‌ در مقياس ريشتر گوش كند.مرد فولاد_فكي با سامسونت و موبايل وارد مي‌شود:

گه مي‌خوره! خودم حاليش مي‌كنم. آقا اون ضبط‌تو كم كن!

عروسكي عروسكي تو خوشگل و با نمكي واسه دل عاش...

جوانك دلخور است، سيگاري آتش مي‌كند و داد و قال مسافرش را مي شنود.  10 دقيقه بعد:

من پياده مي‌شم... ، خودم حاليش مي‌كنم، گه خورده!...

مسافر بعد:

ننه اون سيگارتو خاموش كن. الهي خدا اين حكومتو ذليل كنه كه شما رو سيگاري كرد!

(هول نكنيد! "شقيقه" و متعلقاتش را براي همين مواقع گذاشته‌اند!)

 چراغ سبز شده و يك دسته ملخ اصلاح شده ، به‌دستگيره‌ي تاكسي ‌آويخته‌اند. پليس با برگه‌ي جريمه نزديك مي‌شود و جوانك به زهوار كنده شده‌ي در چشم‌دوخته‌است...

يكي از ملخ‌ها،كرم است. چشماني خمار و رفتاري گل و گشاد دارد، و 30 ثانيه به 30 ثانيه، گردن و آب دماغش را با هم، از يك ميليمتري بازوي راننده بالا مي‌كشد. راننده سعي مي‌كند دستش را از پيچ بدن كرم به دنده برساند.كار سختي است اما از اين يكي نمي‌توان مثل موسيقي و سيگار و در ماشين گذشت!

نيم ساعت بعد:

آقا پاشو، گيشاست!

اِ...؟ مرشي!

300 تومن مي‌شه!

ندارم داداش ! به جاش برات 300 تا شَلوات مي‌فرشتم!

برو خودتو رنگ كن! مرتيييييييييييييييييييييكه موفنگييييييييييييييييييييييي! ....

 

*

آقا اون عروسكي من عروسكي شما خوشگل و آقا.........!

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 14:41 | لینک  | 

موتوري‌ها،كامل‌ترين تجسم‌خودخواهي در شهر هستند.به هر حال امكاناتش را هم دارند؛از قديم گفته‌اند دارندگي و برازندگي. آنان حشره‌هاي فضايي حق به جانبي هستند كه به زور و ضرب، از درز و دورزِ خيابان مي‌گذرند و از وقتي شعورمال شده‌اندكه مثل سواري‌هاي ديگر،با چراغ قرمز رفتار كنند،از غيرمنطقي‌ترين شيارها خود رابه خط مقدم مي‌رسانند تا با سبز شدن چراغ،مثل مور و ملخ به خيابان حمله كنند و دقت كرده‌باشيد درآن لحظه چشم‌هاي كال‌شان از احساس فتح و سروَري لبريز است.

 مرسي آقا!من پياده مي‌شم

 مواظب موتوري باشين

 چشم!

زندگيه ديگه! در تاكسي باز نمي‌شود. چرا كه موتوري در يك چشم‌به‌هم زدن، جذب شيار بين من و اتومبيل كناري شده‌ است.

 برو كنار بذار در باز شه

 گير كردم

  بميري الهي!

چراغ سبز شده و خوشبختانه همه اتومبيل‌ها جيش دارند!

بييييييييييييييييييييييييييب ! بيب! بيييييييييييب! بيب بيب!بيييييييييييييب!بي بي بي بي...ب.

      برو يه كم عقب، لباستم كه چسبيده به دستگيره

واستا واستا!

 چيه ؟ چرا بِرّ و بِرّ منو تماشا مي‌كني؟

 گير كردم خوب!

مي‌دونم خبر مرگت ! دستتو بردار از اينجا!

بييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييب ! بيييييييييييييييييييييييييييييييب ! بيييييييييييييييييييييييييب!

پيرزن كناري : ذليل بشي الهي !

راننده: دِ بكَن ديگه گاو ميش!

موتوري: جد و آبادته !

يك حشره‌ي فضاييِ ديگر، سوار اولي مي‌شود و با صداي پلنگ دورگه مي‌گويد:

برو مسافرم ديرشه !

و هر دو با فشار قي مي‌شوند بيرون!

آخيش!

 

ده دقيقه بعد

مردي كه هيكل‌اش با سخاوت بيشتري در فضا گسترش يافته با موتور سيكلت تلاش نزديك مي‌شود:

آره تو محشري بيييييييييييييييييييييييييز از همه سري بيييييييييييييييييييييييييييييز تو يك افسونگري بيييييييييييييييييييييييز يا حور و پري بييييييييييييييييييييييييييييييييز

ايستاده‌ام براي تاكسي.‌دستم را به بدنم نزديك مي‌كنم مبادا جذب شيار آن شود! كيفم را محكم مي‌چسبم مبادا دزد باشد! گوشم را مي‌گيرم مبادا وسوسه شود جلوي پايم گاز بدهد! و عقب مي‌كشم مبادا پرتابم كند! موتوري عبور مي‌كند و دلهره مي‌گيرم مبادا بعدي از راه برسد!

تخت طاووس؟

بيا بالا

 

 

نوشته شده توسط سولمازنراقی در ساعت 12:57 | لینک  |